کف پای مادرم را بوسیدم (خاطره ای که سردار نخواست منتشر شود)

sam 5 130 130

شهید سردار سلیمانی در جمع خبرنگاران خاطره ای را تعریف کرد و به آنان گفت در زمان حیاتش این خاطره را منتشر نکنند. پس از شهادت ایشان یکی از خبرنگاران این خاطره را روایت کرد: مادربزرگوار سردار حاج قاسم سلیمانی که از دنیا رفتند، پس از چند روز با جمعی از خبرنگاران تصمیم گرفتیم برای عرض تسلیت به روستای قنات ملک برویم. با هماهنگی قبلی، روزی که سردار هم در روستا حضور داشتند، عازم شدیم. وقتی رسیدیم ایشان را دیدیم که کنار قبر مادرشان نشسته و فاتحه می خوانند. بعد از سلام و احوال پرسی به ما گفت: من به منزل می روم، شما هم فاتحه بخوانید و بیایید.

بعد از قرائت فاتحه به منزل پدری ایشان رفتیم. برایمان از جایگاه و حرمت مادر صحبت کرد و گفت: این مطلبی را که می گویم جایی منتشر نکنید. همیشه دلم می خواست کف پای مادرم را ببوسم ولی نمی دانم چرا این توفیق نصیبم نمی شد. آخرین بار قبل از مرگ مادرم که این جا آمدم، بالاخره سعادت پیدا کردم و کف پای مادرم را بوسیدم. با خودم فکر می کردم حتماً رفتنی ام که خدا توفیق داد و این حاجتم برآورده شد. سردار در حالی که اشک جاری شده بر گونه هایش را پاک می کرد، گفت: نمی دانستم دیگر این پاهای خسته را نخواهم دید تا فرصت بوسیدن داشته باشم.

پنج خاطره‌ی جذاب از سردار سرافراز حاج قاسم سلیمانی

حاج قاسم سلیمانی در جنگ‌ها و نبردهای بسیاری حضور فعال داشت، و شجاعت‌های بی‌نظیری از ‏خود نشان داد. هم‌رزمان و همراهان وی از جوانمردی‌های این شهید نستوه خاطره‌ها بازگو ‏کرده‌اند. در ادامه نمونه‌های این خاطرات را خواهید خواند.

 

حاج قاسم سلیمانی در جنگ‌ها و نبردهای بسیاری حضور فعال داشت، و شجاعت‌های بی‌نظیری از ‏خود نشان داد. هم‌رزمان و همراهان وی از جوانمردی‌های این شهید نستوه خاطره‌ها بازگو ‏کرده‌اند. در ادامه نمونه‌های این خاطرات را خواهید خواند.

به گزارش مفدابهشتی به نقل از مفداستاد- به دلیل ارزش فراوان خاطرات حاج قاسم سلیمانی و این که می‌تواند درس‌های بزرگی به نسل‌های بعدی بدهد، چاپ این خاطرات خالی از لطف نیست. از این رو، انتشارات یا زهرا (س) کتابی به نام «ذوالفقار: برش‌ هایی از خاطرات شفاهی حاج قاسم سلیمانی» به اهتمام علی اکبری مزدآبادی را با شمارگان ۶هزار نسخه، در ۲۴۸صفحه منتشر نمود.

در این کتاب تمام خاطراتی که حاج قاسم سلیمانی در سخنرانی‌های خود مطرح کرده بود، آمده است. این خاطرات مربوط به دوران دفاع مقدس، و جبهه‌ی مقاومت سوریه و عراق است.

هم‌چنین حدود ۱۰۰صفحه از این کتاب به انتشار تصاویری خاص و ناب از سردار شهید حاج قاسم سلیمانی اختصاص دارد. محمدعلی صمدی نویسنده و پژوهشگر حوزه‌ی دفاع مقدس نیز مقدمه‌ای ویژه بر این کتاب نوشته است.

خاطرهی حاج قاسم از شناسایی در عملیات بیت‌ المقدس

سردار شهید سلیمانی در بخشی از خاطراتش ماجرای شناسایی و انفجار مین را در عملیات بیت‌المقدس این گونه بیان می‌کند: (روز سوم، چهارم عملیات بیت‌المقدس) ساعت هشت صبح وارد کانال شدیم. کانالی بسیار بزرگ با ارتفاع حدود دو متر که پر از مین بود. عراقی‌ها این کانال را پر از مین کرده بودند و در دو سمت کانال و انتهای کانال استقرار داشتند.

ما وارد کانال شدیم. چون روز بود دشمن کم‌تر شک می‌کرد. من به برادر منصور جمشیدی گفتم: «مواظب باش پایت روی مین نرود.» جای چنگک‌های بیل که زمین را برداشته بود، فاصله‌ی بین دو ناخن بیل یک مقداری بلند بود، ما روی همین زمین‌ های بلند حرکت می‌کردیم، سفت بود و احتمال می‌دادیم که مین زیر این خاک‌ها نباشد.

بقیه‌ی دو طرف کانال پر بود از مین‌های والمرو، مین‌های گوجه‌ای، آن جا شناسایی کردیم. وقتی آدم جلو می‌رود، هر لحظه کشش بیش‌تر می‌شود برای جلوتر رفتن.

در انتهای کانال سنگری نمایان شد. چون مستقیم بود، ما سنگر آن‌ها را می‌دیدیم و آن‌ها ما را می‌دیدند. چاره‌ای نبود. ما با اتکا به کناره‌ی کانال سنگر را زیر نظر گرفتیم.

به‌ظاهر سنگر خالی بود. جلوتر رفتیم؛ دیدیم سنگر خالی‌ست. خودمان را از سنگر بالا کشیدیم. این سنگر تیربار عراقی بود. تیربار هم داخلش بود. این جا دیگر انتهای کانال بود. جاده‌ی عراقی‌ها از کنار همین کانال رد می‌شد و به سمت هویزه و خط کناره‌ی رودخانه‌ی کرخه‌ نور می‌رفت.

عراقی‌ها خاکریز یو شکلی داشتند با فاصله ۱۰۰متری این سنگر، کمابیش ۳۰تا ۴۰متر پشت خاکریز یو شکل ‌عراقی‌ها بودند. دیدیم چند تا نیروی عراق بالای خاکریز نشسته‌اند و با هم حرف می‌زنند. ما دیده‌ بانی کردیم. دیدیم محور بسیار خوبی برای عملیات است. موقعی که برگشتیم من جلو حرکت می‌کردم و برادر جمشیدی پشت سر من حرکت می‌کرد.

در نقطه‌ای ایستادیم، تا کناره‌های کانال را یک بار دیگر بررسی کنیم ببینیم مین دارد یا نه؟ قرار شد جمشیدی قلاب بگیرد و من آویزان از روی دست‌هایش بالا بروم نگاه بکنم. در حین صحبت بودم ناگهان صدای یک انفجار شنیده شد. پای جمشیدی رفت روی مین. سریع پای او را بستم و او را روی شانه‌ام انداختم تا انتهای کانال حرکت کردیم.

خاطره مرام شیعه حاج قاسم سلیمانی در کتاب ذوالفقار

یکی از خاطرات سردار سلیمانی با نام مرام شیعه، مندرج در صفحه ۱۳۲کتاب به شرح زیر است: «ما یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان را که سال‌ها به دنبال او بودیم و هم در مسئله قاچاق مواد مخدر خیلی فعالیت می‌کرد و هم از تعداد زیادی از بچه‌های ما را شهید کرده بود،

با روش‌های پیچیده اطلاعاتی برای مذاکره دعوت کردیم به منطقه خاصی و پس از ورود آن ها به آنجا او را دستگیر کردیم و به زندان انداختیم. خیلی خوشحال بودیم. او کسی بود که حکمش مثلاً پنجاه بار اعدام بود.

در جلسه‌ای که خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودیم، من این مسئله را مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ماوقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم. رهبری بلافاصله فرمودند: همین الان زنگ بزن آزادش کنند!

من بدون چون و چرا زنگ زدم، اما بلافاصله با تعجب بسیار پرسیدم که: آقا چرا؟ من اصلاً متوجه نمی‌شوم که چرا باید این کار را می‌کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟

رهبری فرمودند: «مگر نمی‌گویی دعوتش کردیم؟» بعد از این جمله من خشکم زد. البته ایشان فرمودند: «حتما دستگیرش کنید.» و ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم. مرام شیعه این است که کسی را که دعوت می‌کنی و مهمان تو است حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار بدهی.»

خاطرات حاج قاسم سلیمانی از زبان احمد کاظمی

احمد کاظمی: قاسم مجروح شده بود. برای درمان او را به مشهد فرستاده بودند. چون شکمش ترکش خورده بود از زیر قفسه سینه‌اش تا روی مثانه‌اش را باز کرده بودند و وضع بدی داشت. ۴۶-۴۵روز کسی نمی‌دانست قاسم سلیمانی زنده است یا شهید شده. در آن زمان هم فرمانده گردان بود که مجروح شد.

سرانجام شهید موحدی کرمانی پسر همین آقای موحدی کرمانی قاسم را در مشهد پیدا کرد و گفت طبقه سوم یک بیمارستان در مشهد است. پزشک حاج قاسم از منافقان بود و می‌خواست حاج قاسم را بکشد، به همین دلیل شکم قاسم را باز گذاشته بود که منجر به عفونت شده بود.

یک پرستار باشرف کرمانی به سبب حس کرمانی و ناسیونالیستی‌اش قاسم را شب دزدیده بود، جایش را با دو مریض دیگر در یک طبقه دیگر عوض کرد و به دکتر گفته بود قاسم را از این جا بردند.

قاسم باز یک دوره دیگر از ناحیه دست مجروح شد تا می‌گفتند برو دکتر می‌ترسید، تا می‌گفتند برو بیمارستان در می‌رفت. فضای ما در جنگ این بود. من از هویت ملی و اعتماد به نفسی صحبت می‌کنم که جنگ با خودش آورد و این ملت را آبدیده کرد.

خاطره‌ی غذا خوردن سردار سلیمانی با عراقی‌ها

یکی از هم‌رزمان ایشان می گوید: رفتم اهواز که من را انداختن بندر فاو که سه منطقه کارخانه نمد، خورعبدالله و منطقه‌ای به نام البهار بود، وقتی رفتم حاج قاسم من را دید و گفت: آقای افزون شهید نشدی گفتم نه من هنوز لیاقت نداشتم گفت تو از ملاهای قدیمی کنارت هست و واقعا هم این گونه بود پدر همسرم یکی از ملاهای قدیمی بود.

در سنگر به من گفت، همراه من می‌آیی برویم خط. گفتم سرهنگ هر جا که شما بگویی می‌آیم، رفتیم یه جایی کانال بود و سنگر کمین که حاج قاسم می‌رفت برای دیده‌بانی گفت، خدا با تو هست شب تا صبح سنگر می‌زنی، اما تیر نمی‌خوری.

در همان منطقه کارخانه‌ی نمد یه منطقه‌ای به نام سه‌راهی مرگ بود. محال بود گلوله به سمتت نیاد.

یک دفعه از حاج قاسم پرسیدم: چرا به این‌جا می‌گویند سه‌راهی مرگ؟

گفت: هر که به این منطقه برود، امکان ندارد که تیر به سمتش نیاید. من گفتم حاجی من چند سری رفتم، اما اتفاقی نیفتاده.

حاجی خندید و گفت: اون موقع خواب بودند!

حاج قاسم ما را برد سنگر کمین و نشانم داد و گفت: این‌ها عراقی هستند. اگر دل و جرأت داری، برو اون سمت.

یک نفر دیگر هم بود به نام آقای زارع‌ منصوری که از هم‌شهریان حاجی بود که شهید شد. دوربین را داد وقتی نگاه کردم، دیدم کلاً این‌جا جایگاه لشکر صدام هست. گفتم: سردار بریم.

گفت: یک شرط داره که اصلاً صحبت نکنی. چون اگه زبونت رو باز کنی، بفهمن که ایرانی هستی تو رو می‌کشن.

من با حاج قاسم و زارع منصوری حدود ساعت ۱۰شب بود، رفتیم آن‌جا و در صف عراقی‌ها نشستیم. غذا گرفتیم و خوردیم. چند تا لودر آن‌جا بود. حاج‌ قاسم به من گفت: تو که راننده‌ی لودر هستی، می‌تونی یکی از این لودرها رو برداری؟

گفتم: نه! مگه می‌شه؟!

گفت: امکانش رو خدا برامون درست می‌کنه.

رفتم دیدم یکی از دستگاه‌ها صفر هست و هنوز بیلش هم زمین نخورده. برگشتم به حاجی گفتم: یکی از دستگاه‌ها خوبه؛ ولی بقیه نه.

گفت: برو چک کن روغن و آبش رو.

گفتم: بله داره، ولی سوئیچ نداره.

گفت: تو کیسه آخر پشت سر صندلی سوئیچ هست.

رفتم برداشتم و روشن کردم. حاج قاسم خودش کنارم نشست و گفت: حرکت کن!

از خاکریز اول و دوم که گذشتیم به خاکریز سوم که رسیدیم، شلیک دشمن شروع شد و متوجه شدند. صبح روز بعد رادیو لندن اعلام کرد که قاسم سلیمانی آمد عراق یک دستگاه لودر برداشت و برد از همان موقع شدیم راننده‌ی مشهور.

حاج قاسم برای دشمن کابوس بود

sam 9

حاج قاسم، کابوس دشمن بود و در شجاعت و درایت و فرماندهی ایشان نکات بسیاری وجود دارد که می توانیم مثال بیاوریم. یکی از خصوصیات وی این بود که شخصاً در میدان نبرد حضور پیدا می کرد. من خودم این افتخار را داشتم که در میدان جنگ سوریه خدمت شان باشم. یک بار در معرکه نبرد به حاجی گفتم حالا که ما هستیم، بهتر نیست شما میدان جنگ را ترک کنید و در سطح کلان به فرماندهی بپردازید؟ خب، او یک فرمانده عالی قدر و شناخته شده بود. می ترسیدیم اگر در میدان جنگ اتفاقی برایش بیفتد، باعث سوءاستفاده دشمن شود، اما سردار در پاسخ به من آیه شریفه قرآن را قرائت کردند به این مضمون که اگر قرار باشد مرگ من برسد چه در این جا باشم یا در شهر، نمی توانم از مرگ رهایی پیدا کنم. اتفاقاً یکی از دلایل کینه ورزی دشمن به ایشان، همین حضورش در بطن میدان نبرد بود. کاری که هیچ یک از ژنرال های امریکایی جرئت انجامش را نداشته اند و ندارند. حاجی شخصاً در معرکه نبرد حضور می یافت و دشمن را به مبارزه می طلبید. جرئت و جسارت و شجاعتش مثل خاری در چشم دشمن بود.

یادم است در زمان جنگ نقل می شد وقتی از حضرت امام می خواهند به پناهگاه بروند، ایشان می پرسند مگر همه مردم پناهگاه دارند که من بروم؟ این استدلال رهبر همان انقلابی بود که حاج قاسم ها برای پیروزی و اعتلایش سال ها مجاهدت ها کردند. در طول دفاع مقدس هم بار ها و بار ها شاهد بودیم که فرماندهان لشکر و حتی بالاتر، شخصاً در خط اول نبرد حضور پیدا می کردند. دقیقاً حاجی برای حضور در میدان جنگ چنین استدلالی داشت. از طرف دیگر حضور ایشان در میدان ها باعث بالا رفتن روحیه نیرو های خودی و در مقابل، ضعف روحیه دشمن می شد. یادتان هست! در نبرد آزادسازی حلب یک خبر دهان به دهان میان اردوی دشمن می پیچید و حتی در فضای مجازی هم مطرح شد؛ «حاج قاسم در حلب است ». این جمله و بازتاب آن نشان می داد که دشمن چقدر از نفس وجود ایشان در هراس بود. تنها سایه حضور حاجی بود که باعث می شد گشایش ها در نبرد های حساس رخ بدهد. این ها از خصوصیات فرماندهی ایشان بود که باعث می شد دوست و دشمن معترف به شجاعت و شیوه فرماندهی او باشند. خود امریکایی ها گفته بودند اگر ما یک نفر مثل حاج قاسم داشتیم، این همهمتحمل شکست نمی شدیم.

نبوغ نظامی حاج قاسم مورد اعتراف دوست و دشمن است. من مصداقی عرض می کنم. در آزادسازی مرحله به مرحله سوریه قرار شد برویم و به مرز عراق بچسبیم. باید از جاده به سمت «تنف» می رفتیم و گمرک این منطقه را در دست می گرفتیم. در این جا امریکایی ها راه ما را سد کردند و اولین درگیری با آن ها شکل گرفت، اما ما عقب نشینی نکردیم. همان جا (30 کیلومتری تنف) اردو زدیم و بعد با ابتکار شهید سلیمانی قرار شد از راه بیابان خودمان را به مرز برسانیم. این کار، سختی های خودش را داشت و اصلاً امریکایی ها فکرش را نمی کردند ما در بیابانی که شناخت خوبی روی آن نداریم پخش شویم و به سمت مرز برویم. خب آن ها که نمی توانستند کل آن بیابان را بمباران کنند، گیج شدند و توانستیم به هدف مورد نظر برسیم. از این موارد در زندگی جهادی و شیوه فرماندهی حاج قاسم بسیار وجود دارد.

در یک نگاه کلی، مجموعه سپاه به کادرسازی توجه دارد. چه در دفاع مقدس یا موارد دیگر، ما شاهد بروز و ظهور کادرها و نیروهای نخبه بسیاری از دل سپاه و بسیج بودیم. حاج قاسم هم به نحو احسن این موضوع را دنبال کرد و گسترش داد. از میان رزمندگان ایرانی یا مجاهدان جبهه مقاومت اسلامی، سردار سلیمانی فرماندهی بود که نیرو های کادر و نخبه بسیاری را کشف و تربیت کرد. یادم است فرماندهان به اسارت درآمده تروریست ها خودشان اعتراف می کردند که فرق بین ما و شما در همین کادرپروری است. می گفتند ما نمی توانیم از دل مردم بومی نیروی مستعد برای خودمان تربیت کنیم، اما دقیقاً همین موضوع نقطه قوت شماست. خوشبختانه حاج قاسم آن قدر نیرو و کادر ساخته که تا قیامت در ثواب جهاد جبهه مقاومت اسلامی سهیم و شریک باشد. دوستان باید خیالشان راحت باشد که الان صد ها و بلکه هزاران نفر مثل حاج قاسم در ایران و در همه کشور های منطقه داریم.

کسی که نظر به بالا دارد و خدا را می بیند، پایین را نگاه نمی کند که سرش گیج برود! یک کوهنورد همیشه به بالا نگاه می کند. کسی خودش را گم می کند که از بالا به پایین نگاه کند. این حرف ها و هیاهو ها که بخشی از آن جنگ روانی دشمن بود، اصلاً در زندگی حاج قاسم نقشی نداشت. ایشان اصلاً متوجه این حرف ها نبود و دنبال این چیز ها نمی گشت. همان طور که خودش می گفت، سرباز جان بر کف ولایت بود و تا آخرین لحظه عمرش هم این خط مبارزه را ترک نکرد. او کسی بود که چند دهه لباس رزم را از تن خارج نکرد و عاقبت به همان چیزی که لیاقتش را داشت رسید و با شهادتش پرواز کرد.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی قالب ورزشی پژواک